مولانا محمد بن احمد بيغمى

26

داراب نامه ( فارسى )

زرين‌قبا را ديد كه با گلبو بهم دست در گردن هم آورده بودند و خوش در خواب رفته . مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه غماز در خانهء ليلى شد و نرم نرم بشيب درآمد و در خانهء ليلى را برگشود و آن جمع را در خانه درآورد . غماز در پيش مىآمد و آن جمع در عقب غماز مىآمدند . راوى داستان گويد كه عنبر در خانهء ديگرى بود ، بيرون جست و نعره زد كه شما چه كسانيد . بهمن زرين‌قبا از خواب برجست . نگاه كرد ، يكى را ديد در پيش و جمعى در عقب سلاح‌پوش ، تيغها كشيده درآمدند . بهمن گفت چه كسانيد ؟ گفتند آرى نمىشناسى كه چه كسانيم ! از زندان بگريز و دختر ملك را بفريب ! هم‌اكنون دمار از جانت برآريم ! اين بگفتند و حمله كردند . بهمن زرين‌قبا برهنه بود و هيچ سلاح هم نداشت . اما در آن حوالى شمعدانى بود ، از شبانه مانده بود . بهمن زرين‌قبا آن شمعدان را برداشت و گرد سر بگردانيد و بزد . از قضاى آسمانى بر سينهء آن غماز آمد و صندوق سينه‌اش درهم خرد شد . آه از جان آن حرام‌زادهء غماز برآمد و در حال بيفتاد و جان بجهنم سپرد . آن باقى چون چنان ديدند بيكبار حمله كردند . نصر بن عدل خود فرود آمد و در خانه شد . گفتند كه اگر دست به بند ندهى البته ترا هلاك كنيم . اين بگفتند و تيرها در كمان نهادند و شمشيرها كشيدند . بهمن زرين‌قبا ديد كه كشته خواهد شدن ، هيچ چاره نداشت بناچار دست به بند داد تا او را با گلبوى و عنبر بگرفتند . نصر بن عدل گفت اى رعنا ! آنت بس نبود كه بهزاد را در خانه آوردى و نگاه - داشت كردى ؟ ترا ملك مسروق ميكشت ، من شفاعت كردم ، بمنت بخشيد . عنبر را فريب دادى و گريختى . بارى بگوى كه بهزاد و ديگرانرا چه كردى ؟ ايشان بكجااند ؟ گلبوى گفت من از ايشان خبر ندارم . خدمت‌كاران نصر بن عدل خانهء ليلى را غارت كردند و بدان سردابه رفتند . آن اسباب و شراب و جاى آن مبارزانرا بديدند ، دانستند كه ايشان نيز اينجا بوده‌اند ، اكنون اينجا نيستند تا كجا رفته